خرید بک لینک
دیشب خوابای پریشونی میدیدم، امروز به هم ریخته بودم یکمی، فکر میکردم چطور میشه تو این شرایط و اوضاع هم حالمون خوب باشه و ارامش داشته باشیم آخه، اما میدونستم باید بشه، باید بشه آدم تو هر شرایطی و اوضاعی

برچسب: نویسنده: پویان کوشکی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 9:52

دارم در مورد دیکانستراکشن میخونم، در مورد ساختار ستیزی ها، خود دو سه سال پیشم میاد به یادم، ذهنم شروع میکنه به ساختن یه دیالوگ فرضی، بهش میگم برو، من هیچ شباهتی ندارم به اون دختری که تو ازش خوشت میومد، اما به نظرم مسخرست، چون من بارها ازش پرسیدم تو از چی من خوشت میومد و هیچ جوابی ازش نگرفتم! قثط تعجبش رو یادمه از اون همه ندونستن!

چطور میشه چیزی که بر هیچ استوار هست رو خراب کرد؟

برچسب: نویسنده: پویان کوشکی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 9:52

حالم خوب نیست، یه غم عجیب غریبی رو دلمه و نمستونم تشخیص بدم برای چیه این غم! حوصله ی آدما رو خیلی ندارم،این پستو حتی از صبح شروع کردم و الان سازده شبه که دارم با همون حس و حال ادامش میدم! این دو هفته

برچسب: نویسنده: پویان کوشکی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 9:52

ذهنم مدام داره تکرارش میکنه تا به خاطر بسپاره و فراموش نکنه اون لحظه رو، با این حال تا همین الان هم اصلا دیگه یادم نیست مثلا عینکی بود یا نه، کچل بود یا نه، لباس چی پوشیده بود یا حتی چه رنگی؟حتی یادم

برچسب: نویسنده: پویان کوشکی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 9:52

قلبم گرفت ای نازنین

نفس دیگه نفس نیست

آه این زمین و سرزمین

واسم بجز قفس نیست

تا کی بگم آه ای خدا

مگه دل درد آشنام

هرچی کشیده بس نیست

رنجی که دیده بس نیست

یه جا اگه قبله حاجات بود

یه جا اگه جای مناجات بود

صد جا دیگه دار مکافات بود

صد جا دیگه جای مجازات بود

قلبم گرفت ای نازنین

نفس دیگه نفس نیست

آه این زمین و سرزمین

واسم بجز قفس نیست

برچسب: نویسنده: پویان کوشکی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 9:52

امشب از دوتا گروه اصلی دوستام اومدم بیرون

تصمیم گرفتم به جای توییت تو وبلاگم بنویسم

و یکمی بیشتر خلوت کنم با خودم و سبک شم

یکمی بیشتر زندگی کنم و حال بهتری داشته باشم!

زندگیم یه کمی از کنترلم خارج شده، باید یه کمی بهتر بشه همه چی...

برچسب: نویسنده: پویان کوشکی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 9:52

دیشب یهو یه سری نگرانی های عجیب غریب اومد تو دل، به هم ریختممثا جسم که تب و لرز داشته باشه، روحم آشفته بود و میلرزید، مث همه ی وقتایی بی پناهی خدارو صدا کردم و ازش کمک خواستمیه ساعت نشد که با حرفای خو

برچسب: نویسنده: پویان کوشکی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 9:52

صفحه بندی